هر چه گشتيم در اين شهر نبود اهل دلي                      كه بداند غم  دلتنگي  و تنهايي ما

 

خونه گرم عشق ما بي تو چه بي فروغه                     گريه من حقيقي وخنده من دروغه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 16:25  توسط م  | 

خدایا تو خودت شاهدی من چه جوری زندگی کردم.

خدایا شاهدی چه جاهایی میتونستم چه کارایی بکنم و نکردم.

میدونی که تو دلم چی میگذشت.میدونی نیتم تو زندگی چی بوده.

خودت میدونی هدفم از زندگی چی بوده.و خدایا خودت میدونی بار حرف زور چقدر زیاده

خدایا من اشتباه کردم.منو ببخش.احساس کردم میتونم به کسی جزتو پناه ببرم.

حس کردم واقعا کسی هست که مثل تو منو بخاطر خودم بخواد.ببخش که بیراهه رفتم.

آخ خدا چقدر دلم برات تنگه

دوباره حالم خرابه

مثل همون روزای قدیم.غمگین و شکسته

ولی عاشق این حس غمم.

اخ خدا چی میشه منو ببری پیش خودت.از این دنیا خسته شدم.

نمیگم من کار اشتباه نمی کنم.اما خدای من تو از نیت من آگاهی.تو از مرام و وفاداری من آگاهی.

منو بخاطر گناهای کرده و نکردم ببخش.خدای من ممنونم که دوباره شکستیم که یادم بیفته تو هستی

منو برگردون پیش خودت.بدجوری دلم برات تنگ شده


برچسب‌ها: دلتنگی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 15:38  توسط م  | 

خدایا منو ببخش

ببخش اگه بعضی وقتها به این چیزی که هستم مغرور میشم

ببخش که میگم من روی پای خودم بودم اما بقیه با کمک دیگران اومدن بالا

من اشتباه میکنم من روی پای خودم نبودم.تو منو اوردی بالا و من بعضی وقتها این مساله را یادم میره.

منو ببخش که تورا فراموش میکنم

بازگشتم به سوی تو را فراموش میکنم

این که زندگی کوتاهه و ما جاودانه نیستیم را فراموش میکنم

منو ببخش که یادم میره

منو ببخش که مغرورم

خدایا غرورم بدردم نمیخوره. ازم بگیرش به جاش بهم عشق و فروتنی بده

خدایا غرورم تو را بشکن با مهربانیت با رحمتت.نذار دست روزگار بشکنش.مردم خوردش کنن.تو غرورمو ازم بگیر.


برچسب‌ها: بخشش
+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 23:15  توسط م  | 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست

.ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشائیست

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند .تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

 به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

رفیقان یک به یک رفتند .مرا با خود رها کردند.

همه خود درد من بودند.گمان کردند که همدردند...

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

.همه از من گریزانند .تو هم بگذر از این تنها...


برچسب‌ها: تلخ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 21:22  توسط م  | 

بالاخره روزی که هیچوقت فکر نمی کردم برسه, رسید.

بالاخره یکی پیدا شد که تو قلبم جا گرفت.یکی پیدا شد که برام اندازه یه دنیا ارزش داره.

یکی اومد آروم آروم قلبمو پر کرد.

خدایا به نظرم این هدیه توست.قول میدم از هدیه ات خوب نگهداری کنم.قول میدم براش بهترین باشم. کمک کن برای هم بهترین باشیم.

میدونی سعی نکردم با راههای غلط به آرزوم برسم.

خدایا من خوشبختم و این لطف توست.

خدایا ازت ممنونم چون خیلی دوستم داری و من هم خیلی دوست دارم.

خدایا میخوام با کسی که دوستش دارم پلی بسازم به سمت تو.به سمت عشق.به سمت خوبی.به سمت چیزایی که تو دوست داری.

خدایا ما آگاهیمون کمه و ضعیف.تو عالمی و نیرومند.تو کمکمون کن.

خدایا ما را از آفت های

غرور

خیانت

دروغ

توقع

کینه

حفظ کن. خدایا به جاش به ما

فروتنی

صداقت

مهربانی

وفاداری

و گذشت

هدیه کن.چون تویی که بخشنده ای و قراره به بندگان ببخشی.پس به ما ببخش و هدیه کن.



برچسب‌ها: انتظار, عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 12:21  توسط م  | 

داره از یادم میره

آی عاشقی کجایی.دیگه خیلی وقته نمیتونم عاشق بشم.شاید کسی که باید باشه نیست.شایدم عشقم ته کشیده. زندگیه دیگه.یه روز پر از جنب و جوش.یه روز سرد و تکراری.

توی زمانی که همه آهن پرست و پول پرستن عشق دیگه معنی نداره.

توی زمانی که همه شدن دروغ و بلوف و بزرگنمایی , عشق دیگه معنی نداره

عشق واسه من یعنی تا تهش بری.تا پای جون بذاری وسط و هیچوقت کم نیاری.اما واقعا کسی هست که ارزش اینو داشته باشه عمرتو و زندگیتو براش بذاری

یا دیگه اصلا این کارا تو حوصله امروز هست؟

نمیدونم .خیلی روزگار برام خالی از احساس شده.حالا اون به کنار.خالی از معنویت.همه چی شده برام پیشرفت.

بعضی وقتها پیش خودم میگم پیشرفت به چه قیمتی.وقتی قراره آخرش بمیریم.واسه چی؟واسه کی؟ولی وقتی هم میام که بشم کسی که میخواد برای دیگران خیر باشه و بیهوده نمیره میبینم نمیشه.میگم پس خودم چی.پس سهم من چی؟مردم چی فکر میکنند.میگن این چرا اینجوری زندگی میکنه.

شاید باید هزاربار به خودم بگم گور بابای فکر مردم تا ملکه ذهنم بشه.وقتی قراره یه روز هممون بمیریم پس فکر مردم چه ارزشی داره

میدونی مرگ تنها چیزیه که هیچکس نمیتونه ردش کنه.شاید بتونی دین و قیامت و خدا و ... قبول نداشته باشی اما نمیتونی مرگ را قبول نداشته باشی.هیچکس نمیتونه این واقعیت را نقض کنه

دلم تنگ شده واسه عاشقی .


برچسب‌ها: عاشقی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 16:28  توسط م  | 

خدا یا خیلی وقته برات ننوشتم .چند وقتی هست اوضاع دنیام به لطف تو خیلی خوبه .چند وقتی هست که درآمدم باور نکردنی افزایش یافته . خدایا از بابت لطفهای زیادی که بهم داری هم ممنونم و هم خوشحال.

اما خدایا میترسم .میترسم از بلای غرور. غروری که متاسفانه همیشه با من بوده. خدایا نذار غرور بر من غلبه کنه . خدایا کمکم کن ظرفیتم در کنار زندگیم پیشرفت کنه. خدایا من ترسی ندارم که بگم من بی ظرفیتم . اما با لطفت ادبم کن. پیشرفتمو ازم نگیر که غرورم کم بشه ظرفیتمو زیاد کن. من ضعیفم خدا در برابر امیال انسانی پس تو کمکم کن. کمک کن به دو تا پیشرفت معمولی ننازم و خودمو گم نکنم.

خدایا من بی تو هیچم. نذار این واقعیت فراموشم بشه. از یادم بره که هر چه هست از توست .

خدایا آنی منو به حال خودم نذار. نذار ازت دور بشم . تمام پیشرفتهای دنیا به دوری از تو نمی ارزه . خدایا معنویت رو توی زندگی من جاری کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 2:23  توسط م  | 


چند وقتی هست که فکر راه انداختن یک کسب و کار دیگه تو ذهنمه .اما نمیدونم چرا تا به مرحله اجرا می رسم پشیمون میشم . شاید ازین می ترسم نتونم کسب و کار فعلیمو خوب گشترش بدم . البته درستم هست من تو کار فعلیم هنوز خیلی جای پیشرفت دارم واسه همین شاید زود باشه به کارهای دیگه فکر کنم.

دلم نمیخواست و نمی خواد از کار و تجارت و تخصص توی این وبلاگم حرف بزنم . این وبلاگ جایی هست که دوست دارم افکار و احساساتمو توش بنویسم و هیچ وقت قصد کار تجاری توش نداشتم . الانم فقط واسه این , این حرفها را نوشتم چون افکار و احساساتم توش دخیله .

میدونید من باید یه کاری رو با تمام عشق و علاقم انجام بدم . کار الانم پر از عشقه . خیلی دوستش دارم . واسه همین برای یک حیطه ی جدید خیلی وسواس دارم . یه ترس پنهان هم هست که نمی دونم چیه .

یه ترس پنهان جلوی انجام خیلی ایده ها را میگیره . نمیدونم ترس خوبیه یا بد. یه حس خداییه یا یه حس غیر خدایی. چون من به حسهای خدایی اعتقاد دارم . به اینکه خدا تو دل آدم بد بندازه واسه چیزی که خیر نیست اعتقاد دارم .

از خدا میخوام خیر را جلوی پام بذاره چون بزرگترین تشخیص دهنده خیر و شر خود خداست . خدایا ما با تمام ادعای فهم و تخصص و بزرگی و ... , هیچی نیستیم . فقط خودتی که میتونی کمک کنی و یک لحظه رهامون کنی تا ته تباهی پیش میریم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 0:3  توسط م  | 

درگیر رویای تو ام. منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت.تو منو انتخاب کن


...

خواستم بهت چیزی نگم . تا با چشام خواهش کنم

درها را بستم روت تا احساس آرامش کنم


باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست

اگر دلت میخواد بری اصرار من بی فایدست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 23:35  توسط م  | 

فکر می کنم نیازی به توضیح نباشه همه چیز را توی عنوان گفتم . :D

بله بالاخره سربازی ما هم که هیچوقت باور نمی کردم یه روزی تموم میشه تموم شد .

از خدا واقعا تشکر می کنم که سربازیم را طوری درست کرد که در حین خدمت کارم را از دست ندم .

برای اینکه دوباره یادم نره میگم همه چیز کار خدا بود و لطف بی کران خودش به من.

دوباره مشغول کار و درس شدم .

هم کار میکنم هم درس میخونم . زندیگه دیگه

خلاصه دوستانی که الان در حال خدمتند یا هنوز سربازی نرفتن بهشون میگم خدمت سخت هست ولی با تموم سختی هاش میگذره . سعی کنید خودتون را اذیت نکنید .(البته خداییش خدمت من سخت نبود)

این هم یکی از اجبارهای بدون چون و چرای زندگیه مثل بقیه اجبارها که توش پر تجربه های تلخ و شیرینه .



برچسب‌ها: پایان اجباری به نام خدمت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 19:13  توسط م  |