داره از یادم میره

آی عاشقی کجایی.دیگه خیلی وقته نمیتونم عاشق بشم.شاید کسی که باید باشه نیست.شایدم عشقم ته کشیده. زندگیه دیگه.یه روز پر از جنب و جوش.یه روز سرد و تکراری.

توی زمانی که همه آهن پرست و پول پرستن عشق دیگه معنی نداره.

توی زمانی که همه شدن دروغ و بلوف و بزرگنمایی , عشق دیگه معنی نداره

عشق واسه من یعنی تا تهش بری.تا پای جون بذاری وسط و هیچوقت کم نیاری.اما واقعا کسی هست که ارزش اینو داشته باشه عمرتو و زندگیتو براش بذاری

یا دیگه اصلا این کارا تو حوصله امروز هست؟

نمیدونم .خیلی روزگار برام خالی از احساس شده.حالا اون به کنار.خالی از معنویت.همه چی شده برام پیشرفت.

بعضی وقتها پیش خودم میگم پیشرفت به چه قیمتی.وقتی قراره آخرش بمیریم.واسه چی؟واسه کی؟ولی وقتی هم میام که بشم کسی که میخواد برای دیگران خیر باشه و بیهوده نمیره میبینم نمیشه.میگم پس خودم چی.پس سهم من چی؟مردم چی فکر میکنند.میگن این چرا اینجوری زندگی میکنه.

شاید باید هزاربار به خودم بگم گور بابای فکر مردم تا ملکه ذهنم بشه.وقتی قراره یه روز هممون بمیریم پس فکر مردم چه ارزشی داره

میدونی مرگ تنها چیزیه که هیچکس نمیتونه ردش کنه.شاید بتونی دین و قیامت و خدا و ... قبول نداشته باشی اما نمیتونی مرگ را قبول نداشته باشی.هیچکس نمیتونه این واقعیت را نقض کنه

دلم تنگ شده واسه عاشقی .


برچسب‌ها: عاشقی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 16:28  توسط م  | 

خدا یا خیلی وقته برات ننوشتم .چند وقتی هست اوضاع دنیام به لطف تو خیلی خوبه .چند وقتی هست که درآمدم باور نکردنی افزایش یافته . خدایا از بابت لطفهای زیادی که بهم داری هم ممنونم و هم خوشحال.

اما خدایا میترسم .میترسم از بلای غرور. غروری که متاسفانه همیشه با من بوده. خدایا نذار غرور بر من غلبه کنه . خدایا کمکم کن ظرفیتم در کنار زندگیم پیشرفت کنه. خدایا من ترسی ندارم که بگم من بی ظرفیتم . اما با لطفت ادبم کن. پیشرفتمو ازم نگیر که غرورم کم بشه ظرفیتمو زیاد کن. من ضعیفم خدا در برابر امیال انسانی پس تو کمکم کن. کمک کن به دو تا پیشرفت معمولی ننازم و خودمو گم نکنم.

خدایا من بی تو هیچم. نذار این واقعیت فراموشم بشه. از یادم بره که هر چه هست از توست .

خدایا آنی منو به حال خودم نذار. نذار ازت دور بشم . تمام پیشرفتهای دنیا به دوری از تو نمی ارزه . خدایا معنویت رو توی زندگی من جاری کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 2:23  توسط م  | 


چند وقتی هست که فکر راه انداختن یک کسب و کار دیگه تو ذهنمه .اما نمیدونم چرا تا به مرحله اجرا می رسم پشیمون میشم . شاید ازین می ترسم نتونم کسب و کار فعلیمو خوب گشترش بدم . البته درستم هست من تو کار فعلیم هنوز خیلی جای پیشرفت دارم واسه همین شاید زود باشه به کارهای دیگه فکر کنم.

دلم نمیخواست و نمی خواد از کار و تجارت و تخصص توی این وبلاگم حرف بزنم . این وبلاگ جایی هست که دوست دارم افکار و احساساتمو توش بنویسم و هیچ وقت قصد کار تجاری توش نداشتم . الانم فقط واسه این , این حرفها را نوشتم چون افکار و احساساتم توش دخیله .

میدونید من باید یه کاری رو با تمام عشق و علاقم انجام بدم . کار الانم پر از عشقه . خیلی دوستش دارم . واسه همین برای یک حیطه ی جدید خیلی وسواس دارم . یه ترس پنهان هم هست که نمی دونم چیه .

یه ترس پنهان جلوی انجام خیلی ایده ها را میگیره . نمیدونم ترس خوبیه یا بد. یه حس خداییه یا یه حس غیر خدایی. چون من به حسهای خدایی اعتقاد دارم . به اینکه خدا تو دل آدم بد بندازه واسه چیزی که خیر نیست اعتقاد دارم .

از خدا میخوام خیر را جلوی پام بذاره چون بزرگترین تشخیص دهنده خیر و شر خود خداست . خدایا ما با تمام ادعای فهم و تخصص و بزرگی و ... , هیچی نیستیم . فقط خودتی که میتونی کمک کنی و یک لحظه رهامون کنی تا ته تباهی پیش میریم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 0:3  توسط م  | 

درگیر رویای تو ام. منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت.تو منو انتخاب کن


...

خواستم بهت چیزی نگم . تا با چشام خواهش کنم

درها را بستم روت تا احساس آرامش کنم


باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست

اگر دلت میخواد بری اصرار من بی فایدست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 23:35  توسط م  | 

فکر می کنم نیازی به توضیح نباشه همه چیز را توی عنوان گفتم . :D

بله بالاخره سربازی ما هم که هیچوقت باور نمی کردم یه روزی تموم میشه تموم شد .

از خدا واقعا تشکر می کنم که سربازیم را طوری درست کرد که در حین خدمت کارم را از دست ندم .

برای اینکه دوباره یادم نره میگم همه چیز کار خدا بود و لطف بی کران خودش به من.

دوباره مشغول کار و درس شدم .

هم کار میکنم هم درس میخونم . زندیگه دیگه

خلاصه دوستانی که الان در حال خدمتند یا هنوز سربازی نرفتن بهشون میگم خدمت سخت هست ولی با تموم سختی هاش میگذره . سعی کنید خودتون را اذیت نکنید .(البته خداییش خدمت من سخت نبود)

این هم یکی از اجبارهای بدون چون و چرای زندگیه مثل بقیه اجبارها که توش پر تجربه های تلخ و شیرینه .



برچسب‌ها: پایان اجباری به نام خدمت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 19:13  توسط م  | 

salam be hame
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 12:10  توسط م  | 

سلام به همه.

راستش دیگه خیلی خسته شدم . از همه چیز.ناراضی نیستم چون خدا رو شکر خیلی چیزا دارم ولی خسته ام. حس میکنم انگیزه هام ته کشیده تنها شدم بریدم.دلم برای روزای باخدا بودن دلم برای سبک بودن دلم برای خیلی چیزا تنگ شده.

دلم برای دوری تنگ شده .دلم برای حس عاشقی تنگ شده.

خلاصه دلم برای خدا تنگ شده

دلم برای یه اتاقی کوچولو با در و دیوار و قدیمی تنگ شده. دلم حوض میخواد و کشکول روی دیوار. دلم کتاب های قدیمی میخواد. دلم لک زده مثل اون روزای قدیم تنها تو اتاق با در و دیوار قشنگ .

روزای خوبی بود که از دست رفت

مونده برام کار و یه سری چیزای روز مره و بیخود.

خدایا دلم تو و هوای سنتی میخواد . دلم غم میخواد اما غم قشنگ .

دوری میخواد نه دلزدگی . غم میخواد نه خستگی .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 22:57  توسط م  | 

حالم اصلا خوب نیست !

نمی دونم فقط همین

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 15:56  توسط م  | 

این روزا خیلی چیزا دارم . یا بهتره بگم تقریبا چیزی کم ندارم . اما هنوز دلم بری اون روزا که چیزی نداشتم ولی زندگیم رنگ بهتری داشت تنگ شده . دلم واسه دل تنگی هام تنگه . واسه دل تپیدن ها واسه حسرت خوردن ها . واسه دل شکستگی هام . شاید همه به اینا بگن غصه اما من غصه را دوست دارم .

کاش خدایا همه ی غصه هام تو بودی . حسرتم برای تو بود . غصه و حسرت قشنگه حتی اگر مال تو نباشه . ما که دیگه کسی را نداریم که حس دلتنگی هامونو بهش نسبت بدیم خودت بشو همون برای من .


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 14:41  توسط م  | 

باز هم خدا بود فقط خدا بود که توی یک شرایط سخت به کمکم اومد و هم مشکلم را حل کرد و هم خیلی چیزای دیگه

چرا ما یا بهتره بگم چرا من وقتی با اینکه همیشه خدا به دادم میرسه اما بازم به غیر خدا دل می بندم

خدا یا کمکم کن به غیر تو دل نبندم و به غیر تو امیدوار نباشم

تو آنقدر بزرگی که برای من و همه ی عالم کافی هستی

راستی خدا میدونستی دل من خیلی بزرگه

آخه تو با همه ی بزرگیت توش جا میشی

خدایا در قلب من نفوذ کن و در قلبم بمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 1:21  توسط م  |